گنجشک و روباه

ميخوام يه قصه براتون بگم : "در يک شب سرد زمستاني, يک جوجه گنجشک کوچيک, تنهايي تو آشيانه نشسته بود. اين جوجه, که تازگيها پر درآورده بود, فکر ميکرد که خيلي بزرگ شده و ديگه عقاب هم نميتونه به گردش برسه و وقتشه که پرواز کنه؛ آروم اومد کنار آشيونه, بالاشو باز کرد و زرتي پريد پائين! احمق کوچولو که هنوز بالهاش تحمل وزنشو نداشتن, مثل يه تيکه سنگ افتاد رو زمين و لنگ در هوا موند. خوشبختانه, روي زمين برف زيادي نشسته بود و گنجشک ما, طوريش نشد. اما چون خيلي دردش اومده بود نميتونست از جاش بلند شه و همون جا نشست و شروع کرد به جيک جيک کردن.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

يک گاو مهربون که اونشب اومده بود تو جنگل چادر زده بود تا از هواي آزاد لذت ببره, با شنيدن سر و صداي اين گنجشک, چرتش پاره شد و اومد ببينه چه خبره... تا گنجشک رو ديد, دوزاريش افتاد که جريان چيه... با لحن صاف و ساده اي گفت : "خانم به نظرم شما به دردسر افتادين, بايد کمکتون کنم". اون موقع شب تو جنگل, موبايل آقا گاوه راه نميداد که به پليس 110 زنگ بزنه و کمک بخواد. تازه فرضاً آنتن هم ميداد فرق زيادي نميکرد... گنجشک که چشمش به قد و بالا و هيکل آرنولدي گاوه افتاد, چند تا از اين قلباي صورتي اطرافه کله اش ظاهر شد و با لحني سوزناک گفت : "اي گاو عزيز, اي که در اين جنگل سرد و شب ظلماني به نجات من اومدي! بدادم برس که دارم يخ ميزنم! کمکم کن... کمکم کن...نذار اينجا تک و تنها بمونم..."

گاوه که نصف حرفاي گنجشک رو نفهميده بود, شروع به فکر کردن و آناليز موقعيت کرد و ديد که اين گنجشک اگه بخواد تا صبح رو برفا بمونه, حتماً يخ ميزنه. ارتفاع آشيانه اش هم که زياده و دست گاوه بهش نميرسه. پليس 110 هم که در دسترس نميباشد. آتيش هم که نميشه درست کرد... اين بود که تصميم نهايي رو گرفت! بدون توجه به جيغ و دادهاي گنجشک نق نقو, پشتشو بهش کرد, دمشو برد بالا, کمي تمرکز کرد و ناگهان يک تاپاله بزرگ, داغ و بوگندو روي سر گنجشک انداخت!! گنجشکه که از تعجب و عصبانيت برق سه فاز از کله اش پريده بود, سرشو از وسط تاپاله بيرون آورد و چاک دهنشو باز کرد و هرچي فحش آب نکشيده بود, حواله هيکل گاوه کرد... گاوه بدون توجه به اين جيغ و دادها, بدون اينکه حتي سرشو برگردونه, راهشو گرفت و رفت...

گنجشکه که اصطلاحاً به هيکلش ر... شده بود, بنا به جيغ و داد و گريه و زاري رو گذاشت! احمق اصلاً به اين نکته فکر نکرده بود که ديگه سرما اذيتش نميکنه و نوکش به هم نميخوره, فقط فکرش اين بود که چرا روح لطيف و شاعرانش توسط يک گاو بيشعور و بي احساس اينجوري لگد مال شده! براي همين همش در حال جيغ و داد و جيک جيک کردن بود...

تا اينکه اين جيغ و دادها به گوش روباه زبلي که اون اطراف زندگي ميکرد رسيد؛ روباهه سوار پژو 206 نقره اي رنگش شد و فوري خودشو به محل سر و صدا رسوند و با يک فروند بچه گنجشک چاق و چله وسط مقدار متنابهي تاپاله روبرو شد! روباهه به سرعت خودشو به کنار گنجشک رسوند و روي زمين زانو زد و با لحن سوزناکي (تو مايه هاي محمد رضا گلزار) گفت : "Oh My GOD!!! خانم عزيز! کي اين بلا رو سر شما آورده!؟ کدوم حيوون پست فطرت و ديو سيرتي تونسته به هيکل ظريف شما .... بکنه!؟"

گنجشکه که با ديدن اين روباه خوشتيپ و خوش سر و زبون, يه کمي جا خورده بود, خودشو جمع و جور کرد و در حالي که سعي ميکرد با احساس و سوز و گداز هر چه بيشتر حرف بزنه گفت : "اوه, آقاي روباه! شما بايد احتمالاً يه فرشته باشين که خدا براي من رسونده! من براي گردش از آشيانه اومده بودم بيرون که يک گاو بي نزاکت منو ديد و "بدون هيچ دليلي", با وقاحت تمام, عملي رو که بايد روي قبر پدرش انجام ميداد با من انجام داد!".

روباهه گفت : "الهي اين گاوا جز جيگر بزنن و رو تخت مرده شور خونه بيفتن که اصلاً يه ذره درک و شعور و احساس ندارن! آخه اين طرز رفتار با يه خانمه!؟!". گنجشکه که کم کم دوسه تا از اين قلبهاي صورتي اطراف کله اش ظاهر شده بود و قلبش تالاپ تالاپ صدا ميکرد گفت : "واي خدا, شما چقدر جنتلمن و با شخصيت هستين...". روباهه با فروتني ساختگي گفت : "عرض کنم که, بنده هميشه در خدمتگذاري شما حاضرم. اصلاً انگار از همون روز اول من و شما رو واسه هم ساختن... به نظرم بهتره که در محل مناسبتري در اين مورد مفصلاً صحبت کنيم. چون من احساس ميکنم شما به يک حمام گرم و کمي کاپوچينو احتياج دارين تا حالتون بهتر بشه.."

خلاصه سرتونو درد نيارم, روباه فوري گنجشکه رو سوار ماشينش کرد و سه سوت برد خونشون. يه آهنگ Bryan Adams براش گذاشت و خودش رفت تو حموم و وانو پر کرد و چند تا شامپوي معطر و کف و اين جور چيزا توش ريخت و به گنجشکه گفت که تا اون حموم ميگيره, روباه هم ترتيب شام رو ميده. گنجشگه که ديگه حسابي عقشولي شده بود, رفت تو حموم و روباه هم رفت تو آشپزخونه و مشغول انجام يه عملياتي شد... گنجشکه که از حموم اومد بيرون, روباهه يه گيلاس "آب آلبالو" داد دستش و گفت عزيزم اينو بخور گرمت ميکنه. بعدش نشستن و گنجشکه داستان زندگيشو براي روباه شرح داد که اصلاً از همون لحظه که از تخم بيرون اومده کسي درکش نکرده و با همه مشکل داره و بابا مامانش نميزارن که بره و با بچه کلاغا بازي کنه و غيره و خلاصه اونم زده بيرون تا به تنهايي و در آزادي زندگي کنه و براي خودش شعر بگه و خوش باشه...

روباهه چشماش برقي زد و گفت : "واي خدا, باورم نميشه! شما عجب فهم و شعور بالايي دارين! از سن خودتون خيلي بالاتر فکر ميکنيد... خيلي برام جالبه. درک و شعور و هوش و ذکاوت شما با زيباييتون هماهنگي کاملي داره." گنجشگه که از اين تعريف روباهه کلي ذوق کرده بود يه کمي قرمز شد و چيزي نگفت. احساس خستگي ميکرد و خميازه کوچيکي کشيد. روباهه فوري شستش خبردار شد که شربت آلبالو داره کارخودشو ميکنه. گفت : "به نظرم فعاليتهاي امروز بايد شما رو خسته کرده باشه, من پيشنهاد ميکنم که بريد و کمي استراحت کنيد. من جسارتاً يه اتاق خواب اختصاصي براتون درنظر گرفتم که اگه اجازه بدين راهنمائيتون کنم." گنجشکه که ديگه حال حرف زدن نداشت, تو بغل روباهه افتاد و روباه هم به حالت يک سردار فاتح, اونو تو دستاش گرفت و به طرف آشپزخانه به راه افتاد... در اجاق ماکروفر رو باز کرد و گنجشک خواب آلود رو وسط سيني مخصوص قرار داد و در اجاق رو بست. دستگاه رو روي "پخت فوري در سه دقيقه" تنظيم کرد و دکمه رو زد!!!! :((

وقتي گاو اين ماجرا رو از کلاغي که ظاهراً از عوامل مخفي سيا بود شنيد گفت :

"هر کس که بر تو ... مينمايد دشمن تو نيست و هر کس هم که تو را از ... درمي آورد, لزوماً دوست تو نيست." :

/ 15 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

کاملا موافقا

رضا

سلام امين جان ديگه به ما سر نمی زنی من لينک رو گزاشتم تو وب لاگم

جزیره

( سیاسی = ) تو جامعه ای که توش قانون؛ قانون جنگل باشه، بله ! حق با شماست. ( عاطفی = ) وای امین جان چه فهم و شعوری داری. ازت ممنونم که منو روشن کردی. ( اخلاقی = ) دمت گرم باب. حالا آدم و گاو باهم مساوی شدن ؟

MOHAMAD

امين خوب و گل ما سلام: در مورد علت عدم مراجعه ام به اينجا و ......تو ايميل خودت برات ميگم و اما نظر بنده: همانطوری که دوستان ميگن وبله منم موافقم وما بيشترمون به ظاهر افراد توجه داريم نه باطنشون. نمونش تو دانشگاه خودمون وو اللخصوص خانوما..... ديگه دوست ندارم جزئياتشو بگم بعدا برات توضيح ميدم. فقط اينو بگم که خيلی متاسفم برای کسائی که به انسانيت و پاکی ادما هيچ توجهی ندارنچه پسر و چه دختر چه قدر خوبی کردم و بدی ديدم............ ممنون از اينکه نظر منو خواسته بودی..........

باران بهاری

سلام قلم روونی داری وخوب می نويسی واميدوارم برای همه نوشته هات اموزنده باشه ويادبگيرندکه چه بايدبکننداميدوارم موفق باشی

شهرام

بله درست می فرماييد.ولی تا دخترا و پسرا بيان اينو بفهمن ترشيده شدند.عمر عزيزه .کاش با يه دوست جونی همراه و زيبا بشه ... ممنون

ناشناس

با بیشتر نظرات خانم فاطمه ۲۳ ساله موافقم. موفق باشید.

hamed

salam man az shomal tamas migiram az shahrestane ghaemshahr va dar rabete ba fateme hagh ba one

یه دوست

داستان قشنگی بود پشتکار خوبی داری و این طور که تصور میکنم همیشه درحال درک مطلبی میدونم که روزگار خوبی در انتظار داری پس برات آرزوی تنی سالم رو دارم