هر کس که بر تو ... مینماید دشمن تو نیست
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ،۱۳٩٢  کلمات کلیدی:

میخوام یه قصه براتون بگم : "در یک شب سرد زمستانی, یک جوجه گنجشک کوچیک, تنهایی تو آشیانه نشسته بود. این جوجه, که تازگیها پر درآورده بود, فکر میکرد که خیلی بزرگ شده و دیگه عقاب هم نمیتونه به گردش برسه و وقتشه که پرواز کنه؛ آروم اومد کنار آشیونه, بالاشو باز کرد و زرتی پرید پائین! احمق کوچولو که هنوز بالهاش تحمل وزنشو نداشتن, مثل یه تیکه سنگ افتاد رو زمین و لنگ در هوا موند. خوشبختانه, روی زمین برف زیادی نشسته بود و گنجشک ما, طوریش نشد. اما چون خیلی دردش اومده بود نمیتونست از جاش بلند شه و همون جا نشست و شروع کرد به جیک جیک کردن.

یک گاو مهربون که اونشب اومده بود تو جنگل چادر زده بود تا از هوای آزاد لذت ببره, با شنیدن سر و صدای این گنجشک, چرتش پاره شد و اومد ببینه چه خبره... تا گنجشک رو دید, دوزاریش افتاد که جریان چیه... با لحن صاف و ساده ای گفت : "خانم به نظرم شما به دردسر افتادین, باید کمکتون کنم". اون موقع شب تو جنگل, موبایل آقا گاوه راه نمیداد که به پلیس 110 زنگ بزنه و کمک بخواد. تازه فرضاً آنتن هم میداد فرق زیادی نمیکرد... گنجشک که چشمش به قد و بالا و هیکل آرنولدی گاوه افتاد, چند تا از این قلبای صورتی اطرافه کله اش ظاهر شد و با لحنی سوزناک گفت : "ای گاو عزیز, ای که در این جنگل سرد و شب ظلمانی به نجات من اومدی! بدادم برس که دارم یخ میزنم! کمکم کن... کمکم کن...نذار اینجا تک و تنها بمونم..."

گاوه که نصف حرفای گنجشک رو نفهمیده بود, شروع به فکر کردن و آنالیز موقعیت کرد و دید که این گنجشک اگه بخواد تا صبح رو برفا بمونه, حتماً یخ میزنه. ارتفاع آشیانه اش هم که زیاده و دست گاوه بهش نمیرسه. پلیس 110 هم که در دسترس نمیباشد. آتیش هم که نمیشه درست کرد... این بود که تصمیم نهایی رو گرفت! بدون توجه به جیغ و دادهای گنجشک نق نقو, پشتشو بهش کرد, دمشو برد بالا, کمی تمرکز کرد و ناگهان یک تاپاله بزرگ, داغ و بوگندو روی سر گنجشک انداخت!! گنجشکه که از تعجب و عصبانیت برق سه فاز از کله اش پریده بود, سرشو از وسط تاپاله بیرون آورد و چاک دهنشو باز کرد و هرچی فحش آب نکشیده بود, حواله هیکل گاوه کرد... گاوه بدون توجه به این جیغ و دادها, بدون اینکه حتی سرشو برگردونه, راهشو گرفت و رفت...

گنجشکه که اصطلاحاً به هیکلش ر... شده بود, بنا به جیغ و داد و گریه و زاری رو گذاشت! احمق اصلاً به این نکته فکر نکرده بود که دیگه سرما اذیتش نمیکنه و نوکش به هم نمیخوره, فقط فکرش این بود که چرا روح لطیف و شاعرانش توسط یک گاو بیشعور و بی احساس اینجوری لگد مال شده! برای همین همش در حال جیغ و داد و جیک جیک کردن بود...

تا اینکه این جیغ و دادها به گوش روباه زبلی که اون اطراف زندگی میکرد رسید؛ روباهه سوار پژو 206 نقره ای رنگش شد و فوری خودشو به محل سر و صدا رسوند و با یک فروند بچه گنجشک چاق و چله وسط مقدار متنابهی تاپاله روبرو شد! روباهه به سرعت خودشو به کنار گنجشک رسوند و روی زمین زانو زد و با لحن سوزناکی (تو مایه های محمد رضا گلزار) گفت : "Oh My GOD!!! خانم عزیز! کی این بلا رو سر شما آورده!؟ کدوم حیوون پست فطرت و دیو سیرتی تونسته به هیکل ظریف شما .... بکنه!؟"

گنجشکه که با دیدن این روباه خوشتیپ و خوش سر و زبون, یه کمی جا خورده بود, خودشو جمع و جور کرد و در حالی که سعی میکرد با احساس و سوز و گداز هر چه بیشتر حرف بزنه گفت : "اوه, آقای روباه! شما باید احتمالاً یه فرشته باشین که خدا برای من رسونده! من برای گردش از آشیانه اومده بودم بیرون که یک گاو بی نزاکت منو دید و "بدون هیچ دلیلی", با وقاحت تمام, عملی رو که باید روی قبر پدرش انجام میداد با من انجام داد!".

روباهه گفت : "الهی این گاوا جز جیگر بزنن و رو تخت مرده شور خونه بیفتن که اصلاً یه ذره درک و شعور و احساس ندارن! آخه این طرز رفتار با یه خانمه!؟!". گنجشکه که کم کم دوسه تا از این قلبهای صورتی اطراف کله اش ظاهر شده بود و قلبش تالاپ تالاپ صدا میکرد گفت : "وای خدا, شما چقدر جنتلمن و با شخصیت هستین...". روباهه با فروتنی ساختگی گفت : "عرض کنم که, بنده همیشه در خدمتگذاری شما حاضرم. اصلاً انگار از همون روز اول من و شما رو واسه هم ساختن... به نظرم بهتره که در محل مناسبتری در این مورد مفصلاً صحبت کنیم. چون من احساس میکنم شما به یک حمام گرم و کمی کاپوچینو احتیاج دارین تا حالتون بهتر بشه.."

خلاصه سرتونو درد نیارم, روباه فوری گنجشکه رو سوار ماشینش کرد و سه سوت برد خونشون. یه آهنگ Bryan Adams براش گذاشت و خودش رفت تو حموم و وانو پر کرد و چند تا شامپوی معطر و کف و این جور چیزا توش ریخت و به گنجشکه گفت که تا اون حموم میگیره, روباه هم ترتیب شام رو میده. گنجشگه که دیگه حسابی عقشولی شده بود, رفت تو حموم و روباه هم رفت تو آشپزخونه و مشغول انجام یه عملیاتی شد... گنجشکه که از حموم اومد بیرون, روباهه یه گیلاس "آب آلبالو" داد دستش و گفت عزیزم اینو بخور گرمت میکنه. بعدش نشستن و گنجشکه داستان زندگیشو برای روباه شرح داد که اصلاً از همون لحظه که از تخم بیرون اومده کسی درکش نکرده و با همه مشکل داره و بابا مامانش نمیزارن که بره و با بچه کلاغا بازی کنه و غیره و خلاصه اونم زده بیرون تا به تنهایی و در آزادی زندگی کنه و برای خودش شعر بگه و خوش باشه...

روباهه چشماش برقی زد و گفت : "وای خدا, باورم نمیشه! شما عجب فهم و شعور بالایی دارین! از سن خودتون خیلی بالاتر فکر میکنید... خیلی برام جالبه. درک و شعور و هوش و ذکاوت شما با زیباییتون هماهنگی کاملی داره." گنجشگه که از این تعریف روباهه کلی ذوق کرده بود یه کمی قرمز شد و چیزی نگفت. احساس خستگی میکرد و خمیازه کوچیکی کشید. روباهه فوری شستش خبردار شد که شربت آلبالو داره کارخودشو میکنه. گفت : "به نظرم فعالیتهای امروز باید شما رو خسته کرده باشه, من پیشنهاد میکنم که برید و کمی استراحت کنید. من جسارتاً یه اتاق خواب اختصاصی براتون درنظر گرفتم که اگه اجازه بدین راهنمائیتون کنم." گنجشکه که دیگه حال حرف زدن نداشت, تو بغل روباهه افتاد و روباه هم به حالت یک سردار فاتح, اونو تو دستاش گرفت و به طرف آشپزخانه به راه افتاد... در اجاق ماکروفر رو باز کرد و گنجشک خواب آلود رو وسط سینی مخصوص قرار داد و در اجاق رو بست. دستگاه رو روی "پخت فوری در سه دقیقه" تنظیم کرد و دکمه رو زد!!!! :((

وقتی گاو این ماجرا رو از کلاغی که ظاهراً از عوامل مخفی سیا بود شنید گفت :

"هر کس که بر تو ... مینماید دشمن تو نیست و هر کس هم که تو را از ... درمی آورد, لزوماً دوست تو نیست." :